#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_164

نازنین نفس بلند و ناراضی می کشد و می گوید: من میرم میارم.

همین که می رود، امیرعطا می پرسد: چی شد یهو؟!

نهال ریز می خندد.

- نازی کچل غیرتی می شود!

امیرعطا سر تکان می دهد.

- کم اذیتش کن وروجک!

- به من چه یه دفعه قاطی می کنه!

- من و شما شانس آوردیم خواهر نداریم آقای راد.

می گوید: با من راحت باش.

نهال چشمک می زند.

- منم راحت باشم؟!

امیرعطا معترض می گوید: اِهه!

نهال سریع به ساختمان اشاره می کند تا حواس امیرعطا پرت شود.

- طبقه ی دوم اینجا خونه ی ماست؛ طبقه ی سومش خونه ی عطا اینا.

romangram.com | @romangram_com