#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_163


همه نگاهشان می کنند. سر تکان می دهد.

- آخه یه جوری روسری رو تا اینجا می بنده که آدم کنجکاو میشه بفهمه زیرش چی هست!

از شدت خنده، صورت نهال سرخ شده. برمی گردد و نازنین را صدا می زند.

امیرعلی سریع دست می گذارد روی شانه ی او.

- نه! نگو... از اینی که هست بداخلاق تر میشه!

نگاه نازنین ثابت می شود روی دست او، بعد چشمهاش.

چشمهای ناراضی و عصبیش حالت عجیبی دارد که امیرعلی نمی فهمد. منتظراست مثل قبل، دوباره به نهال تیز نگاه کند ولی همانطور به او خیره مانده. درست مثل ماده شیری که به قلمرو اش ت*ج*ا*و*ز شده.

امیرعلی کم نمی آورد و خونسرد به چشمهاش زل می زند. فقط دستش را از شانه ی نهال برمی دارد.

از نگاهش باید حس بد و منفی بگیرد ولی این چشمها که هم براش آشناست و هم غریبه، مثل یک دژاووی شیرین، انرژی مثبت می دهد.

صدای تک سرفه ی نهال را کنارش می شنود.

- اسم دختر عمه تون چیه؟!

امیرعطا می گوید: کبابا داره آماده میشه. یکی تون بره نون و یه دیس بیاره.

همانطور خیره به چشمهای معترض، می گوید: جسی.


romangram.com | @romangram_com