#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_162
نازنین همانطور که با چند انار، از باغچه بیرون می آید، نگاهی به لباسهای او می کند و آرام می گوید: نگران نباش... لباساش تقلبیه.
دوباره دلش می خواهد جواب او را بدهد ولی فقط اخم می کند.
نهال کنار امیرعلی می نشیند.
- ناراحت میشین باهاتون شوخی می کنم؟!
نگاهش می کند.
- نه!
نهال لبخند می زند.
- بچه ها میگن نه که شما به اخلاق من عادت ندارین، شاید بهتون بربخوره.
می خندد.
- نه... یه دختر عمه دارم، خیلی شبیه توئه. وقتی می بینمت، یادش می افتم.
نهال آرام و پر شیطنت می گوید: نازی مثل مامانا همش بهم میگه بکن نکن.
چشمک می زند.
- مامان نازی غیر از بداخلاقی، کچل هم هست؟!
نهال بلند می خندد و میان خنده می گوید: کچل؟!
romangram.com | @romangram_com