#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_161


- من می برم.

شکوه لب می گزد.

- نه... شما چرا؟

- دوست دارم کمک کنم.

لبخند می زند.

- تو زحمت می افتین.

جواب لبخندش را می دهد و بدون حرف بیرون می رود.

نهال زودتر از همه او را می بیند.

- سلام بر برادر مارتین!

امیرعطا ظرف را می گیرد و با خنده می گوید: یا رسول خدا! شما چرا؟!

نهال هم می خندد ولی نازنین فقط لبخند می زند. امیرعلی معنی حرفش را نمی فهمد.

عطا سیخ ها را روی آتش می گذارد.

- م*س*تر! بفرمایین اینجا، لباساتون دودی میشه.


romangram.com | @romangram_com