#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_159


نمی داند چرا حس می کند نگاه امیرعلی به برادرش ناراضی ست؟ بلند می شود و همانطور که آستینهای پیراهنش را بالا می زند، می گوید: تا ناهار آماده بشه، برم بالا.

در وجودش آرامشی ست که در ایران خانوم هم حس کرده.

امیررضا می گوید: منم برم نمازمو بخونم... شمام اگه دوست داری برو حیاط پیش بچه ها... بعد از ناهار، درباره ی کار صحبت می کنیم.

او هم آستینش را بالا می زند و می رود.

امیرعلی پشت پنجره می رود.

امیرعطا و نهال، منقلی را روی سکوی باغچه گذاشته اند و سرگرم باد زدن هستند؛ و نازنین، در باغچه، کنار یک درخت ایستاده و به چیزی که امیرعطا می گوید می خندد. صدای زنگ تلفن بلند می شود. شکوه، همانطور که با موبایلش صحبت می کند، سینی ای که در دست دارد را روی میز می گذارد.

- سلام از ماس خانوم سمایی جون.

...

- اختیار دارین... من در خدمتم!

...

- من با باباشم صحبت کردم... مخالفتی نداره... کسی که شما تاییدش کرده باشین، جای فکر و شک نداره.

...

- پس همون سه شنبه شب...


romangram.com | @romangram_com