#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_158

نهال شانه بالا می اندازد و به حیاط می رود.

امیررضا کج می نشیند رو به او.

- چند وقت ایران می مونید؟

- معلوم نیست... تا وقتی نیاز باشه آفیس تهران رو اداره کنم؛ بعد برمی گردم.

- دوست ندارید اینجا زندگی کنید؟!

بدون مکث می گوید "نه!"

امیرعلی می گوید: بالاخره اینجا وطنته... شاید خواستی بیشتر بمونی.

می داند همین چند ماه هم سخت می گذرد. اینجا چیزی برای نگه داشتنش ندارد.

فقط سر تکان می دهد.

امیررضا لبخند می زند.

- وقت آزادت زیاده یا کم؟

- اگر مشکلی نداشته باشم، کارم زیاد نیست... فقط زیاد به سیستم اینجا آشنا نیستم. فکر می کردم تنهایی می تونم کارها رو منیج کنم ولی انگار پیچیده تر از اونه که فکر می کردم.

امیررضا به برادرش نگاهی می اندازد.

- ما هستیم. هر کمکی از دستمون بربیاد، برات انجام میدیم. امیرعطا حسابی به اینجور کارا وارده. دست راست منه توی شرکت... می تونه کمکت کنه... من و علی آشنا زیاد داریم... یه سفر در پیشه اگه خدا طلبیده باشه، ولی امیرعطا هست... مادرت مثل خواهر ماست. درسته سالها ازش بی خبر بودیم ولی هر کاری از دستمون بربیاد براتون می کنیم.

romangram.com | @romangram_com