#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_157
- نهال خانوم!
امیرعلی شانه بالا می اندازد.
- تا حالا امتحان نکردم.
نهال بلند می شود.
- بیاید بریم امتحان کنیم.
از پیشنهادش استقبال می کند اما امیرعلی می گوید: بفرمایید... نهال خانوم گاهی یادش میره چند سالشه.
نهال مظلومانه به پدرش نگاه می کند.
- مگه چی گفتم؟ خب شاید براش جالب باشه.
امیرعلی بهش لبخند می زند.
- اتفاقا دوست دارم.
نهال دوباره شیطان می شود.
- ای ول م*س*تر مارتین!
نازنین به نهال تیز نگاه می کند و همراه بهار می رود.
romangram.com | @romangram_com