#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_156

نمی داند چرا این خانومها، در خانه هم اینطور مثل خیابان، خود را پوشانده اند. دخترها با مانتو و شال و مادرها با چادرهای سفید گلدار.

- امیر آقا! کم کم بساط کباب رو آماده کنید... ساعت دو شد.

امیرعطا به ایران خانوم چشم می گوید و بلند می شود.

- شکوه جون! برنج دم کشیده؟

شکوه می گوید: الان نگاه می کنم... یه چای دیگه میل دارید؟

سریع جواب می دهد: نه نه!

نهال می خندد.

- بابا م*س*تر مارتین خارجی هستن! عادت به قهوه دارن نه چایی!

امیرعطاهم از کنار در می خندد.

- چایی کش کردیم بنده خدا رو... حالا آقای راد؛ کباب کوبیده دوست دارین؟

با لبخند سر تکان می دهد.

نهال چشمک می زند.

- درست کردنشو چطور؟!

امیرعلی و امیررضا با اعتراض صدایش می زنند.

romangram.com | @romangram_com