#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_153


- نهال خانوم ِ ما یه کم شیطونه!

و یک فنجان برمیدارد.

نهال هم می خندد.

- مگه بده؟ خیلی هم با کلاسه! آدم یاد ریکی مارتین می افته!

امیرعطا و نازنین، قیافه شان را جمع می کنند.

- آَه!

به نهال چشمک می زند.

- ولی اسمم مارتین نیست... امیرعلی هستم.

پدرش، همانطور که چای برمیدارد، از پشت ِ بهار، سرش را متعجب به طرف او برمی گرداند.

- امیرعلی؟!

امیرعطا هم تکرار می کند: امیرعلی؟! اسم شما امیرعلیه؟!

به قیافه های متعجبشان نگاه می کند و سر تکان می دهد.

- بله!


romangram.com | @romangram_com