#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_152
یک به یک با دست نشانشان می دهد.
- مهربان جون، عمو امیررضا، زن عمو بهار، عطا ،پسرشون...
امیرعطا اصلاح می کند: امیرعطا!
نهال با شیطنت نگاهش می کند.
- عطا...این آقای خوشگل، بابا علی و شکوه خانوم، مامان خودم، نازی خانوم، خودمم که عزیز دل همه، نهال خانوم!
پدرش با لبخند می گوید: زن عمو خسته شد دختر!
بهار سینی را جلوی او می گیرد و سراغ نفر بعد می رود.
نهال می گوید: خب خواستم آقای مارتین با خانواده آشنا بشن.
چشمهاش از شیطنت برق می زند.
امیرعطا متعجب میگوید: مارتین؟!
نهال ابرو بالا می اندازد.
- بعله دیگه! حس کردم بهشون می خوره اسمشون مارتین باشه!
او هم تعجب می کند.- اسم من؟! مارتین؟!
امیررضا می خندد.
romangram.com | @romangram_com