#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_151


خانوم تازه وارد، لبخند مهربانی می زند.

نهال کنار پدرش می نشیند و دستش را می گیرد.

- شمام بابای عزیز منی! حسودی نکن!

پدرش با ل*ذ*ت، "پدر صلواتی" ای می گوید و دست دور شانه های نهال می اندازد.

نازنین با گلدان گلها می آید و با اشاره ی پر محبت پدرش، طرف دیگر او می نشیند.

باز صدای سلام، وادارش می کند بلند شود.

یک خانوم چادری دیگر که سینی چای در دست، خوش آمد می گوید و او هم م*س*تقیم نگاهش نمی کند.

امیرعطا دوباره معرفی می کند.

- ایشون مامان گل من هستن.

نهال قیافه اش را خنده دار می کند.

- این چه طرز معرفیه؟! مادرم، عمو، زن عموم...

با لحنی صمیمی به مهمانشان لبخند می زند.

- معرفی می کنم؛


romangram.com | @romangram_com