#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_150

امیررضا لبخند می زند و او هم حال مادر را می پرسد.

امیرعطا تعارف می کند بنشیند. امیررضا هم تعارفش را تکرار می کند. هنوز ننشسته که صدای سلام، وادارش می کند دوباره بایستد.

نهال است که وارد می شود. مثل نازنین، روپوش و روسری پوشیده ولی اینبار هم آزادانه موهای فرفری اش را اطراف صورت رها کرده.

لبخند پر از شیطنتش با احوالپرسی و نگاهی شوخ به دست او همراه می شود. منظورش را می فهمد و با لبخندی متقابل جواب می دهد.

از در ِ نیمه باز، خانومی وارد می شود و پشت سرش مردی که موهای کم پشتش خاکستری ست. عینک ظریفی زده و ریشهای مرتب و تمیزی دارد.

خانوم ِ همراهش، بدون نگاه به صورت او، فقط می گوید "سلام علیکم... خوش اومدید" و می رود کنار ایران خانوم. ولی مرد ِ تازه وارد، با دقت و موشکافانه نگاهش می کند و همانطور که جلو می آید، دستش را هم پیش می آورد.

- سلام... خیلی خوش اومدید.

تشکر می کند.

امیرعطا می گوید: عمو! آقای راد، پسر هانیه خانوم.

دستش را می فشارد و لبخند می زند.

- خوشحالم از دیدنتون... حال خانواده چطوره؟

برای چندمین بار می گوید خوب هستند و با تعارف دستش می نشیند.

- ایشون هم زن عموی عزیز من هستن.

نهال می گوید: و مامان عزیز من!

romangram.com | @romangram_com