#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_149


مرد، مودبانه سلام می کند و خوش آمد می گوید.

- خوش اومدید آقای راد... من امیررضا هستم؛ پسر حاج خانوم.

امیرعطا دست می گذارد پشت او.

- پدرم هستن.

با او هم دست می دهد و جلو می رود.

خانه، فضای جالبی دارد. فرشهای زمینه لاکی که بی شک بافت کاشان هستند و کرک. مبلهای خراطی شده در یک طرف و در طرف دیگر، هشت پشتی که به صورت خوابیده و ایستاده، کنار دیوار جفت شده اند.

- خوش اومدی پسرم.

به طرف صدا برمی گردد.

ایران خانوم با چادری گلدار، در حالی که نازنین دستش را گرفته، از اتاق خارج می شود.

به طرفش می رود. آهسته قدم برمی دارد.

با لبخند سرتا پای او را نگاه می کند و حالش را می پرسد. دیگر می داند نباید دستش را جلو ببرد. نازنین با لحنی خشک سلام می کند. ایران خانوم به او می گوید گلها را بگیرد و تشکر می کند.

به مانتوی سرمه ای و شال آبی رنگ که صورت نازنین را قاب گرفته نگاه می کند و یادش می افتد در دیدار قبل هم رفتارش دوستانه نبوده ولی دوباره طلبکارانه گلها را می گیرد و می رود.

ایران خانوم حال مادرش را می پرسد و همانطور که آرام، به کمک امیررضا به طرف مبل می رود می گوید: رضا جان! پسر هانیه رو دیدی؟ ماشالا اصلا باور ندارم هانیه پسر به این بزرگی داشته باشه.


romangram.com | @romangram_com