#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_148
نمی داند بهداد هم با پدرش مشکلی دارد یا نه؟ ولی راست می گوید. نامدار هم کم مادرش را عذاب نداده.
***ظهر جمعه است و خیابانها خلوت.
بی دردسرتر و کم خطرتر از همیشه رانندگی می کند.
دوباره یک دسته گل و طبق سفارش مادرش، یک جعبه شیرینی که به نظرش خوشمزه می رسد، می گیرد و به آدرسی که دارد و راهیاب نشانش می دهد، می رود.
مردد، زنگ اول را می زند.
- سلام آقای راد... بفرمایید.
صدای امیرعطاست.
حیاطی سرسبز با انبوه درخت و گل و شمشادهای یک اندازه که فضای پارکینگ را از بقیه ی قسمتها جدا کرده، پیش روش است. برگهای رنگی، باز او را یاد درختهای سنترال پارک می اندازد. خانه، یک ساختمان سه طبقه است با نمای سنگی.
امیرعطا از در ورودی ساختمان بیرون می آید و با لبخندی آشنا و گرم سلام می کند.
- به به! سلام عرض شد... خوش اومدید.
دستش را می فشارد و تشکر می کند. عطا جعبه ی شیرینی را می گیرد ولی دسته گل را نه.
با دست، دری را در همان طبقه ی اول نشانش می دهد و خودش کنار در، تقریبا بلند یا ا... می گوید.
مردی میانسال، با پیراهن سفید و شلواری مشکی، موهایی جو گندمی و شبیه امیرعطا جلو می آید.
نگاهی به کف ِ تماما فرش شده ی خانه می اندازد و پاهای بدون کفش ِ مرد. یاد فرش تمیز اتاق مهرانه می افتد که هیچ وقت حق ندارد با کفش روش راه برود. بدون سوال، کفشهاش را درمی آورد و وارد می شود.
romangram.com | @romangram_com