#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_147


- مامور قانونه ولی قانون خودش... از اونجایی هم که قانون مملکت، قانون ِ بابای منو قبول نداره، می فرستنش زندان واسه تعطیلات... یا مادرم دست به دامن ِ ما میشه جریمه و دیه بدیم که نفرستنش آب خنک بخوره تا به انجام وظیفه ش برسه.

نمی فهمد چرا درباره ی زندان رفتن ِ پدرش با خنده حرف می زند.

- من نه فهمیدم دقیقا شغل پدرت چیه، نه اینکه چه چیز خنده داری توی حرفهای تو هست.

لبخند وحید محو می شود اما بهداد روی کاناپه کج شده و با خنده به بازوی او می زند.

- خنده م از بیچارگیه... منو که می بینی کنارت نشستم، آستین سر خودم. اگه به جایی رسیدم، از زرنگی و تجربه ی خودمه... سر و کله زدن و نون درآوردنو، کف بازار یاد گرفتم... اگه بلد شدم با کلاس باشم، انقدر آدمای با کلاسو زیر ذره بین گرفتم، اینجوری شدم... اون داداشم، اندازه ی من زبر و زرنگ نبود... داره نون ِ بی عرضگی و سادگیشو می خوره؛ عین مادرم تو سری خور و بی زبونه... دیپلم برقشو که گرفت، یه مغازه الکتریکی همون نزدیکای خونه براش دست و پا کردم که اونم الان گروی طلبکاره... مادرمم که بنده خدا، خسته شد از بس به بابام گفت بچسب به خونه و زندگیت... اما باباهه یه گوشش دره، یکیش دروازه...

به خودش اعتراف می کند اولین بار است انقدر با دقت به حرفهای وحید گوش می دهد.

- فضوله دیگه... نمی تونه سرشو بندازه پایین، راحت و بی دردسر زندگیشو بکنه... بزن بهادر بازی تو خونش رفته.

- بزن بهادر بازی؟!

وحید پوزخند می زند.

چند لحظه ساکت می شود. نفس عمیقی می کشد.

- آرزو به دلم موند یه بار راهو از چاه نشونم بده... یه بار دست بکشه رو سرم... یه بار بزنه تو گوشم، تربیتم کنه... انقدر که واسه مردم وقت گذاشت، خانواده ش براش اهمیت نداشت... واسه ما که پدری نکرد... ولی برای رفیقاش و اون محله، از جون و زندگیش مایه گذاشت... شاپور کلانتر...

با خودش زیر لب تکرار می کند "شاپور کلانتر..."

بهداد هم دیگر نمی خندد. سیگاری آتش می زند و می گوید: هر کی یه جور باهاشون بدبختی داره... بی خیال بابا!


romangram.com | @romangram_com