#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_146

وحید می گوید: بابام دیگه!... تو میدون خراسون، به هر کی بگی شاپور کلانتر، می شناسدش... معروفه... فقط حیف زیاد میره تعطیلات وگرنه منم بچه معروفم!

- پس خوشگذرونه.

می خندد.

- اوووه! از وقتی یادمه یا مرخصیه یا سفر... یه سال قزل حصار، شیش ماه کچویی... خرجشم من و داداشم می دیم.

- با پول شما میره تعطیلات؟! تنها یا با مادرتون؟!

خنده اش تلخ می شود.

- تنها میره...

هر دو ساکت می شوند. یاد نامدار می افتد. او هم تفریحات و سرگرمی ها و سفرهای خودش را دارد؛ بدون مادرش.

وحید لیوانش را دوباره پر می کند و دقیق ولی کوتاه به او نگاه می اندازد.

- نگرفتی!

- چی رو؟!

- شغل شریف بابای منو!

- فهمیدم... کلانتره.

باز هم بی خود می خندد.

romangram.com | @romangram_com