#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_145


یادداشت کرده و دارد.

وحید، میز شام را آماده می کند و با آهنگ ِ لایت، خودش را همچنان تکان می دهد.

بهداد هم لم داده، همراه ِ اَدل، می خواند.

شام را که می خورند، بیشتر دلش می خواهد درباره ی کار و راهی که می شود راحت پول را از امریکا به ایران برساند حرف بزنند ولی بهداد و وحید فقط خیال خوشگذرانی و تفریح دارند.

وحید چند تماس کوتاه دارد که صدای آهنگ را قطع می کند تا جواب بدهد.

بهداد از میان ِ حرفهای او، "کار و جلسه" را تکرار می کند و می خندد.

- آره ارواح عمه ت! الان تو توی جلسه ای!

- چه کنیم دیگه! خاطرمون واسه شون عزیزه.

- همچین می پیچونه و میگه تو جلسه ام، انگار معاون پرزیدنته و داره مملکتو می گردونه.

وحید بلند می خندد.

- چه کنیم دیگه! ناموسا همش واسه دوزار ثوابشه! دیگه حلال زاده ی اون بابا ایم! سرمون درد می کنه واسه خدمت به خلق ا...! حالا باباهه یه جور دست ن*و*ا*ز*ش به سرشون می کشه، ما یه جور!

- شاپور کلانتر روحشم خبر نداره دخترا واسه دست ن*و*ا*ز*ش ِ پسرش چه سر و دستی می شکونن!

می پرسد: شاپور کلانتر؟!


romangram.com | @romangram_com