#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_144

- سلام... شما؟

- آقای راد... امیرعطا هستم. نوه ی حاج خانوم.

- آها... حالتون چطوره؟

- شکر خدا... شما خوبین؟ رفتین حاجی حاجی مکه!

نمی داند چه جوابی بدهد. فقط می گوید: خوبم؛ ممنون.

- شماره ای ازتون نداشتیم، یادم اومد با منزل تماس گرفته بودید، شماره رو پیدا کردم... حسب الامر ِ حاج خانوم، خواستم جویای احوالتون بشم.

صداش شوخ و سرحال است.

باز فقط می گوید: ممنون!

- حاج خانوم مرخص شدن، سراغتونو گرفتن.

- خوشحالم... حالشون بهتره؟

- خدا رو شکر... فردا جمعه ست وهمه دور همیم... زنگ زدم اگر افتخار بدید، ناهار در خدمت باشیم. منو مامور کردن شما رو دعوت کنم.

از دیدن ِ دوباره ی ایران خانوم خوشحال می شود.

- حتما... دوست دارم دوباره ببینمشون.

- خیلی هم عالی! پس، فردا ظهر منتظرتون هستیم. آدرسو دارین یا بگم؟

romangram.com | @romangram_com