#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_154

نهال با چشمهای شیطان و تعجب کرده به پدرش نگاه می کند.

- چه جالب!

پدرش دوباره همان نگاه دقیق و ثابت ِ زمان ورودش را دارد. به نظرش اینکه در عرض ده دقیقه، بیست بار سلام کرده و بیست بار به تک تکشان از حال مادرش گفته و بیست بار جواب تعارف و خوش آمد گویی شان را داده، عجیب تر از اسم خودش است!

پدر نهال با همان نگاه کنجکاو، لبخند می زند.

- اسم منم امیرعلیه.

از اینکه برای اولین بار، با کسی هم نام خودش روبرو شده، بیشتر خوشحال است تا متعجب.

نهال می خندد.

- چه امیر در امیری شده اینجا!

امیرعطا کمی از چایش می چشد.

- پس امیرعلی راد... خـــــــب... اصل حالتون چطوره امیرخان؟!

در نگاه او هم شیطنت هست.

- همه منو امیرعلی صدا می زنن نه امیرخان.

بهار که می نشیند، امیررضا و امیرعطا ظرفهای شیرینی و شکلات را جلوی همه می گیرند.

امیرعلی می گوید: همه شو نمی تونم بخوره... هر وقت خواستم برمی دارم.

romangram.com | @romangram_com