#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_142

بهداد میان ِ خنده می گوید: باید کفش آهنی پاش کنه، بیفته دنبالم تا جواب بله بگیره... من قصد ادامه تحصیل دارم!

بعد به او نگاه می کند.

- دخترای اینجا، همه این مدلی هستن... اول تیریپ روشن فکری برمیدارن که هدف منم فقط دوستیه... ولی یه کم که گذشت، وابسته میشن، عشق و عاشقی راه میندازن و میگن ازدواج کنیم.

وحید سر تکان می دهد: راست میگه! حواست باشه!

و باز بیخود می خندد.

بهداد سیگار را همراه انگشتش به طرف او می گیرد.

- باید سفت و سخت طی کنی من اهل زن گرفتن نیستم... با رفتارتم نشون بدی... واسه همین، من غیر از دوست دختر فابریکم، با صد تا دیگه هم هستم... با یکی که باشی، میگه خب منو می خواد که فقط با منه... تعهد و لویالیتی و... چه می دونم!

وحید لم می دهد و از آجیل روی میز می خورد.

- حالا من مثل تو، از اول خط و نشون نمی کشم که اهل ازدواج نیستم... می ذارم طرف یه مدت باهام باشه، بعد خودش به این نتیجه برسه که من به درد زندگی کردن نمی خورم!

صدای خنده شان یکدفعه بالا می رود. همراه آن دو می خندد.

- حالا قراره من با کسی باشم که دارین نصیحتم می کنین؟!

بهداد به پشت او می زند.

- بالاخره دیر و زود داره، اما سوخت و سوز نداره... طاقت میاری چند ماه تنها بمونی؟!

وحید چشمک می زند.

romangram.com | @romangram_com