#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_140
بعد باید با بهداد قرارداد ببندد تا فرشها را به آلمان بفرستند. شب، به مناسبت ِ اولین قرارداد، بهداد و وحید می آیند آپارتمان او تا سه نفره جشن بگیرند.
پنج شنبه است و وحید می گوید " شب جمعه ای، سه تا عروسکو پیچوندم که مردونه حال کنیم!"
بهداد هم با گوشی درگیر است و مدام به تراس می رود تا راحت تر صحبت کند.
وحید چشمک می زند و به تراس اشاره می کند.
- دختره سیریش شده!
منظور وحید را نمی فهمد. یک تکه یخ توی لیوان اسکاچش می اندازد و به وحید نگاه می کند که سراغ سیستم صوتی می رود و یو اس بی بهش می زند.
دوباره همان آهنگ ِ آشنا که هم در ماشینش گوش می دهد، هم در پارتی بارها شنیده.
دلت با من، هماهنگه... نگاه ِ تو، تو چشمامه...
دارد خودش را با ریتم تکان می دهد و می خواند.
بهداد برمی گردد.
- کشتی ما رو... هرجا میریم، خفه مون می کنن با این آهنگ...
صدای وحید بلند می شود.
- ما خالطوریم داداش!... جز آ*غ*و*شت، پناهی نیست... فکر کن الان پیش موش موشات بودی، بازم غر می زدی؟!... نفس تو سینه می گیره، دلم واسه تو می کوبه...
بهداد کنارش می نشیند و سیگاری روشن می کند.
romangram.com | @romangram_com