#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_139


هانیه، صورت خیسش را میان دو دست گرفت و گذاشت بغض ِ در گلو مانده اش بشکند.

- هانیه خانوم... بیا بالا... وضعیت سفید شده... اون پایین سرده، سرما می خوری.

چادر را به چشمهاش کشید که بی وقفه خیس میشد.

فانوس را برداشت و بی صدا بالا رفت. بدون نگاه به امیرعلی، و بی آنکه مکث کند، فانوس را روی پله گذاشت و به اتاق رفت.

ایستاد سر سجاده تا با خدا حرف بزند... حرفهایی که به کسی نمی توانست بگوید. خدا که دیگر از دلش خبر داشت؛ هر کس نمی دانست، خدا که خوب از دلش خبر داشت.

قامت بست تا با خداش حرف بزند. تا فکرش بماند همانجا؛ کنار مهر و جانماز. تا پر نکشد کنار پنجره، امیرعلی را دید بزند... تا شاید یادش برود عاشق و دلبسته ی کسی ست که عشق و دلبستگی ای ندارد.

ا... اکبر.

صداش از بغض می لرزید.

دستهاش را پایین انداخت. اشکهاش سرازیر شد.

***شکایت از که کنم؟ خانگی ست غمازم!

یک هفته بعد، برای بازدید فرشها، همراه وحید به سه انبار مختلف می روند.

روز بعد، آقای سرپولکی می آید دفتر تا قرارداد ببندند و به قول خودش، معامله را جوش بدهند. وکیل جدید هم هست.

موجودی حسابی که در ایران دارند، برای خرید کل فرشها کم است. با همان، پیش پرداخت معامله را می دهد. نامدار گفته باید برای حواله ی پول، راه جدیدی پیدا کنند. نریمان در دور زدن ِ تحریمها، تخصص داشت که او هم فعلا درگیر اختلافات مشارکتش با نامدار است. وکیل ِ جدید هم با مراحل انتقال وجه آشناست ولی پروسه ی زمان بری ست.


romangram.com | @romangram_com