#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_138
بعد از چند لحظه مکث پرسید: چرا نرم؟!
- خب... آخه... مادر و... برادر و... خیلی های دیگه... که شما رو... یعنی شما براشون مهم هستید، نگرانتون میشن... جبهه و جنگ خطرناکه... آدم از تلویزونم می بینه می ترسه... از نزدیک که ترسناک ترم هست.
صورتش جدی شد و همانطور که دانه های تسبیح را نگاه می کرد، گفت: من وقتی می ترسم که تصور کنم اون عراقی های نامرد و مت*ج*ا*و*ز، توی خاک ما پیشروی کنن؛ پای کثیفشونو روی زمین ما بذارن و دست کثیفشون به زنها و دخترهای هموطنم بخوره.
تسبیح را میان مشتش فشرد.
- می دونی همون اول جنگ، با آبادان چیکار کردن؟! چطور خونه به خونه، به مردم بی گ*ن*ا*ه حمله کردن، کشتن... ت*ج*ا*و*ز کردن... خرمشهرو گرفتن و حالا دارن کُری می خونن که پیشروی می کنیم و شهر به شهر ایرانو می گیریم... اگر بچه های همین آب و خاک، برای وطن و ناموسشون سینه سپر نکنن و جلوی دشمن نایستن، بعدش ترسناک میشه، نه الان...
دستی به ته ریشش کشید و انگشتش، روی لبهاش ماند.
- تازه... من که اوضاعم خوبه... نه زن و بچه ای؛ نه عشق و دلبستگی ای... همه ی نگرانیم عزیزمه که امیررضا قول داده تنهاش نذاره...
گذرا به هانیه نگاه کرد که مات ِ حرفهاش بود.
- فکر می کنی اینهمه آدم که میرن جبهه، عاشق نیستن؟ چشم ِ کسی به راهشون نیست؟... چرا! هر کس برای موندن، یه دلیلی داره؛ ولی ایستادن جلوی دشمن، از همه چیز واجب تره.
تصویر سر به زیر امیرعلی که داشت تسبیح می گرداند و جدی حرف می زد، تار شد.
این امیرعلی ِ جدی که روبروی هانیه نشسته بود، داشت می رفت از وطن و ناموسش دفاع کند.
این امیرعلی ِ جدی، عشق و دلبستگی ای نداشت تا نگرانش باشد.
این امیرعلی، نه او را می دید، نه احساسش را.
نفس بلندی کشید و ایستاد. به هانیه نگاه نکرد. رفت طرف در، گفت "آژیر قطع شده" و بالا رفت.
romangram.com | @romangram_com