#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_137
نگاهش کرد. لبخند کمرنگش محو شد و سرش را چرخاند سمت در.
- چرا آب گرمو استفاده نکردی؟! خوشت میاد دستات یخ کنه؟!
- از وقتی گفتین، با آب گرم میشورم.
نگاه امیرعلی راضی شد و برگشت طرف او.
- پس چرا امروز نشستی؟!
هانیه شانه بالا انداخت. چه می گفت؟ " چون با تو لج کردم؟! چون بدون توجه از کنارم گذشتی؟!"
چشمهای امیرعلی، چند لحظه، فقط چند لحظه برق زد. خیره ماند به صورت و سبزی چشمهای پر شرم ِ هانیه و جوری نگاهش کرد که تا آن وقت نکرده بود. جوری که صورتش داغ شد و قلبش تند زد.
اما سریع، مثل همیشه سر به زیر شد. دست برد از جیبش تسبیح در آورد و روی یکی از پیتهای خالی نشست.
فقط صدای چرق چرق ِ آرام دانه های تسبیح بود و آژیری که از دورها داشت زوزه می کشید.
نگاهش رنگ محبت داشت؛ قلب هانیه اشتباه نمی کرد.
"اگر دوستم داره، چرا می خواد بره؟ مادرش که گفته بود براش زن میگیره... چرا نمی مونه؟ چرا ازدواج نمی کنه؟ اونم از نگاهم فهمید دوستش دارم؟! پس چرا می خواد تنهام بذاره؟!"
خیره به دستهای او و تسبیح، نفهمید چرا پرسید: چرا می خواین برین؟!
سر ِ امیرعلی که بلند شد، هانیه هم نگاهش را بالا کشید. از سوال او تعجب کرده بود.
romangram.com | @romangram_com