#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_136
هانیه خواست بنشیند. دست برد چادر نماز را از سر بردارد تا کثیف نشود ولی زیر چادر، روسری نداشت. پایین چادر را جمع کرد و روی صندوقچه ی بزرگ نشست.
امیرعلی همانطور نزدیک در ایستاده بود. نصف صورتش تاریک بود و نیمه ی دیگرش با سایه روشن ِ فانوس، مشخص بود. نگاهش به حیاط بود و صورتش جدی.
در دل با او حرف می زد. می خواست نرود. از دلتنگی و تنهایی می گفت ولی می دانست نمی تواند دهان باز کند و هرچه در دل دارد، بگوید.
"خدایا! حالا که میخواد بره، چرا از این موقعیتها جور می کنی؟! چرا فکر می کنم این چند وقته، امیرعلی طوری شده که قبلا نبود؟! حرف زدن صمیمانه ش، نگاهایی که دائم می دزده، لبخندهای اون روزش..."
قبلا معمولی بود؛ نه نگاه می کرد، نه توجه... سر به زیر، می رفت و می آمد. ولی آن اواخر، حس می کرد تغییر کرده. یک روز نگران ِ یخ زدن دستهای هانیه میشد و افتادنش، چند روز بی تفاوت از کنارش می گذشت. یک روز از مزاحمت کسی عصبی میشد، چند روز بی توجه رد میشد... علت این رفتار و این نزدیک و دور شدنها را نمی دانست. حالا هم که می خواست برود؛ جایی که سرتاسر خطر بود و خون.
فکر نبودنش مثل آن اوایل که سرباز بود، به اندازه ی کافی سخت بود؛ حالا هم جبهه... اگر تیر می خورد؛ اگر زخمی میشد...
به سرتا پاش نگاه کرد. اگر بلایی سرش می آمد...
لعنت به جنگ!
برگشت طرف هانیه. باز به صورت و چادر سفیدش نگاه دقیقی کرد و گفت: ترسیدی؟!
متوجه انگشتش که در دهانش بود شد. داشت تند تند گوشت گوشه ی ناخنش را با دندان می کند.
دستش را زیر چادر برد و به زمین نگاه کرد.
- نترس! نمی زنه... یعنی تا حالا که جرات نکرده بمبارون کنه... همون اول، فقط اومد، اونم فرودگاهو زد... هواپیماهاشون فقط میان مانور میدن، مردمو بترسونن.
هانیه، راست و دروغ ِ حرفهاش را نمی دانست. شاید فقط می خواست خیال او را راحت کند؛ شاید واقعا آنقدرها هم که می گفتند، این آژیرها خطرناک نبود... اما لااقل آن لحظه، ترسش از بمباران ِ هواپیماهای عراق نبود.
- خیلی لجبازی ها!
romangram.com | @romangram_com