#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_135
همین که سر از مهر برداشت، در اتاق هم با شدت باز شد و امیرعلی در چارچوب ایستاد.
هانیه متعجب چادر را عقب زد و نگاهش کرد. در اتاق آنها چه می کرد؟! باز او را صدا زده بود؟ با همان لحن خاص و دلنشین...
چشمهای نگران امیرعلی آرام گرفت. به چادر و سجاده نگاهی انداخت و نفس بلندی کشید.
- منو ترسوندی دختر... پاشو... صدای آژیرو نمی شنوی؟!
تازه همان لحظه صدا را شنید و بلند شد.
- حمله کردن؟!
امیرعلی از در خارج شد.
- آره... صدای ضدهوایی می اومد... بیا زیر زمین.
فانوس روی پله را برداشت و جلوتر پایین رفت.
- کسی خونه نیست؟!
میان پله های زیر زمین ایستاد.
- مسجد بودم. حمله که شروع شد، سریع اومدم ببینم برگشتن یا تنهایی.
پشت سرش پایین رفت. در را که بست، صدای آژیر هم کم شد.امیرعلی، فانوس را روی چهارپایه ی کنار دیوار گذاشت.
romangram.com | @romangram_com