#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_134
لباس را تحویل داد و رفت سراغ ظرفها. معلوم نبود کِی برق بیاید. باید زودتر ترتیب شستنشان را می داد.
روسری را پشت گردنش گره زد و کنار پاشویه نشست.
نفهمید امیرعلی بی صدا آمده بود یا خودش حواسش آنجا نبود. کتری را کنار حوض گذاشت.
مثل جن، بی سر و صدا پیداش میشد!
- یه کم حرف گوش کن!
صداش ملامت داشت. حتا منتظر نشد هانیه سرش را بالا ببرد؛ از در بیرون رفت.
از لجش به کتری دست نزد. ظرفها را شست و به اتاق برگشت. گردسوز را روشن کرد. بی حوصله و پر از نگرانی و ترس، چند رج از ژاکت بافت.
وقتی امیرعلی می رفت، چقدر زندگی در آن خانه، کسل کننده و سرد می شد.
صدای اذان مغرب می آمد. دعا کرد حالا که تصمیمش را گرفته برود، خدا خودش مراقب امیرعلی باشد.
دلش نماز اول وقت می خواست؛ درددل با خدا، گریه... شاید بغض ِ مانده در گلوش، آب می شد.
رفت وضو گرفت و سجاده را وسط اتاق پهن کرد. چادر نماز سفید را تا روی صورتش کشید و قامت بست.
نفهمید نمازش کِی تمام شد. اصلا تمام شد؟! پیشانی روی مهر گذاشته بود و با همان بغض لعنتی، بدون هیچ حرف و دعایی، فقط به دوری و انتظار فکر می کرد؛ به روزهای سخت پیش رو...
ضربه های محکمی به شیشه ی در، باعث شد حواسش برگردد.
- هانیه؟... توی اتاقی؟!... هانیه...
romangram.com | @romangram_com