#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_133
پیغام داد : بگو کار منم تموم شده... بعد ِ ناهار بریم.
دهانش نه برای غذا خوردن باز شد، نه حرف زدن. ساعت سه بود که سیما و همدم و ایران خانوم، با وسایل سفره ی نذری، راهی سید نصرالدین شدند. همدم و ایران خانوم سفره ی حضرت رقیه نذر کرده بودند و مثل همیشه می رفتند سید نصرالدین* برای ادای نذر. هربار هانیه هم همراهشان می رفت ولی آن روز، دو تا لباس آماده بود و عصر، مشتری می آمد تحویل بگیرد.
ایران خانوم لباسها را آورد پیش هانیه گذاشت و رفتند.
نه حوصله ی درس خواندن داشتف نه بافتنی، نه شستن ِ ظرفهای ناهار.
نشست روی هره ی پنجره و چشم دوخت به آسمان دلگیر و گرفته و حیاط ِ خشک.
از همه ی سرسبزی باغچه ی کوچک کنج حیاط، فقط درخت خرمالو با چند تا خرمالوی نارنجی و رسیده به چشم می آمد.
ها کرد روی شیشه و نوشت "امیرعلی"
پاک کرد... دوباره ها... دوباره امیرعلی... امیرعلی... امیرعلی...
بغض داشت. کف دستش را به شیشه کشید و بلند شد تا تاریک نشده، ظرفها را بشورد.
خواست طبق عادت ِ این چند وقت، یک کتری آب گرم ببرد ولی منصرف شد. همین که ظرفها را برداشت، برقها قطع شد. ترسید دوباره حمله ی هوایی باشد. پرید رادیو را روشن کرد. نه! خدا را شکر خبری از آژیر خطر نبود.
صدای در زدن آمد. چادر سر کرد و به حیاط رفت. عالیه هم نبود وگرنه حتما از پشت پرده سرک می کشید ببیند چه کسی در می زند.
مشتری ایران خانوم بود. تعارف کرد ولی داخل نشد. رفت لباسها را ببرد که دید پرده تکان خورد و امیرعلی، با سری پایین، مثل همیشه وارد شد.
یک لحظه ایستاد. یک ساک خاکی رنگ دستش بود. شبیه همانها که امیررضا از سربازی آورده بود. متوجه هانیه شد. بدون نگاه م*س*تقیم، سلامی کرد و به اتاقشان رفت.
romangram.com | @romangram_com