#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_132

دستهای هانیه از حرکت ایستاد. "امیرعلی هم دیگه تصمیمشو گرفته و رفته ثبت نامم کرده"

"رفته ثبت نام کرده؟!"

یعنی همین روزها می رفت؟!

خیره مانده بود به دانه های میان میلهای بافتنی.

می ترسید برود و دیگر...

وحشت داشت به ادامه اش فکر کند.

- هانیه... چته تو؟!

نگاه کرد به سیما.

- کجایی؟! بده ببینم... خرابش کردی؟

بافتنی را از دستش گرفت و غر زد:

- همشو در کردی که... پاشو تا درستش کنم، برو به ایران خانوم بگو کار ما تموم شده.

بدون حرف، بلند شد، دست دراز کرد چادر گلدار را از روی جا رختی بردارد که سیما گفت: مرد تو حیاط نیست... یه چیز بپوش سرما نخوری.

به جای چادر، ژاکت برداشت و بیرون رفت.

ایران خانوم، با غمی نشسته در نگاهش، داشت لقمه های نان و پنیر و سبزی را در نایلون می چید.

romangram.com | @romangram_com