#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_131
از آن روز صبح، ندیده بودش مگر از دور یا پشت پنجره.
از مدرسه که برگشت، سیما و همدم نشسته بودند پای یک مجمعه ی بزرگ پر از آجیل مشکل گشا.
سیما همانطور که دُم ِ کشمشها را می گرفت، گفت: برو قابلمه ی غذا رو بیار بذار روی چراغ گرم بشه.
قابلمه را آورد و یک نخودچی به دهان گذاشت.
- صلوات بفرست!
صلوات فرستاد و رفت سراغ ژاکت نیمه بافته.
- بهش گفته بمون، برات زن می گیرم، یکی از اتاقارم خالی می کنم، راحت زندگیتونو بکنین...
- آخه این جوونا که هوای جنگ و جبهه می افته به سرشون، دیگه با وعده ی زن گرفتن دلشون مالش نمیره که!
- مگه حتما باید برن جلوی تیر دشمن؟! از راه دور هم میشه کمک کرد... اگه قصدش کمکه، بره همین مسجد یا پایگاه، وسیله ها رو آماده کنه واسه فرستادن به جبهه.
سیما خندید.
- اینا که کارای زنونه س!
- چه می دونم والا! اینهمه مجروح و زخمی میارن بیمارستانای تهران... بره بهیاری کنه... آخه درسته دل مادرشو خون کنه؟ این کجاش جهاد و ثوابه؟!
- والا دارم روزی صد بار خدا رو شکر می کنم این پسر نیست که هوایی بشه... امیرعلی هم دیگه تصمیمشو گرفته، رفته ثبت نامم کرده... ایشالا خدا همه ی این جوونا رو خودش به حق سید الشهدا حفظ کنه...
romangram.com | @romangram_com