#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_130
پسر، همانطور که می رفت، خندید و بلندتر گفت: جـــــــون! اخمتم بخورم!
- صبر کن ببینم بچه!
چشمهای هانیه از شنیدن صدای امیررضا گرد شد. پسر دوید و امیررضا هم پا تند کرد.
هانیه با ترس نگاهشان کرد.
- چی بهت می گفت؟!
اینبار با وحشت به کنارش نگاه کرد. امیرعلی با اخمی غلیظ به مسیری که امیررضا می رفت چشم دوخته بود.
- متلک گفت...
امیررضا از میان راه برگشت و همانطور که ن*ف*س ن*ف*س می زد، گفت: شانس آورد در رفت وگرنه دهنشو گِل می گرفتم.
امیرعلی با همان اخم، دست کشید روی دماغ و دهانش.
- شما برید توی ایستگاه اتوب*و*س، دیرتون نشه.
باز داشت مثل قبل ها، غریبه حرف می زد. هانیه سری تکان داد و از خیابان گذشت.
هر دو ایستاده بودند. امیررضا به مسیر فرار پسر اشاره می کرد و چیزی می گفت ولی امیرعلی، نگاهش جدی به ایستگاه اتوب*و*س بود.
هانیه سرش را پایین انداخت و انقدر به آسفالت خیره ماند تا اتوب*و*س آمد. سوار که شد، دوباره نگاهشان کرد. امیررضا دو قدم از امیرعلی فاصله داشت و می رفت ولی امیرعلی خیره به هانیه، همچنان اخم کرده ایستاده بود.
***شال و کلاه مشکی ِ امیرعلی تمام شده بود ولی نمی دانست چطور باید بهش بدهد. اصلا به چه بهانه ای؟!
romangram.com | @romangram_com