#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_129


گفت "خوبه" و به حیاط رفت. امیرعلی و امیررضا چند لحظه قبل رفته بودند.

تا سر خیابان می توانست پشت سرشان برود.

آرام راه می رفتند و حرف می زدند.

همین که از پشت سر هم می دیدش، سرحال بود. یعنی میشد روزی مثل امیررضا، کنارش بی خیال و بی ترس راه برود؟!

اگر با هم عروسی می کردند، این آقای دکتر ِ سربه زیر می شد شوهرش؛ هانیه میشد زنش... همیشه مثل همان وقت که روی پله ها زمین خورد، یک جور خاصی می گفت "هانیه"!

همه به او می گفتند "خانوم دکتر!"

یاد وقتی افتاد که تازه امیرعلی، پزشکی قبول شده بود و ایران خانوم قربان صدقه ی آقای دکترش می رفت و می گفت " کِی میشه داماد شدنتو ببینم و خانوم دکترتو؟!"

امیر علی می خندید و می گفت " من درس بخونم و سختی بکشم، اونوقت به زنم میگن خانوم دکتر!"

هانیه... خانوم دکتر!

دلش غنج زد!

امیررضا و امیرعلی دست دادند و سر خیابان از هم جدا شدند.

- ای جـــــون! چه خوشگل می خندی جونی! میذاری جای صبونه بخورمت؟!

متعجب به پسر جوانی که به نظر دبیرستانی می رسید، نگاه کرد و با اخم گفت : خفه شو آشغال!


romangram.com | @romangram_com