#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_128
ایران خانوم می پرسد الان کجا زندگی می کند؟ و دعوتش می کند به منزل آنها برود. قبول می کند و از اتاق خارج می شود.
بیرون بیمارستان، یادش می افتد "کاش ازش برای مامان، عکس می گرفتم."
***اینم نمی ستاند و آنم نمی دهد
میل و کلاف را در کیفش چپاند تا در مدرسه هم ببافد.
ژاکتش را پوشید و از اتاق بیرون زد.
سیما، توی اتاق بزرگ آقا ناصر، داشت سفره ی صبحانه را جمع می کرد. ناصر روی پلیور قهوه ای، کت مشکی اش را پوشید و پاشنه ی کفشش را ور کشید. همدم از آشپزخانه بالا آمد و ظرف غذای ناهار همسرش را به دستش داد.
هانیه جواب خداحافظی ناصر را داد و روی پله نشست تا بند کتانی سفیدش را ببندد.
امیرعلی و امیررضا هم از اتاقشان بیرون آمدند. امیرعلی که مثل هر روز به کارگاه نجاری می رفت. از وقتی دانشگاه تعطیل شده بود، در نجاری کار می کرد اما امیررضا را نمی دانست کجا می رود.
امیرعلی یک لحظه نگاهش کرد و سریع مشغول پوشیدن ژاکت بافتنی قهوه ای جدیدش شد ولی امیررضا لبخندی زد و سلام کرد. ایران خانوم روی ایوان ایستاد و بازوی امیرعلی را گرفت.
- ارواح خاک آقات لج نکن مادر...
امیرعلی پشت به حیاط، چیزی به مادرش گفت و همراه امیررضا به حیاط رفت.
هانیه ایستاد و کنار در گفت: من رفتم مامان... خداحافظ زن عمو.
سیما با سینی استکانها بیرون آمد.
- یه شال جلوی دهنت می انداختی... هوا سوز بدی داره.
romangram.com | @romangram_com