#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_127


- اون سالها، مثل یه خانواده با هم زندگی می کردیم... خدا براش حفظت کنه... ایشالا هر جا هست، دلش خوش باشه و تنش سلامت.

صدای آرامش، او را یاد مامان سیما می اندازد. زن مهربان و آرامی ست که آرامش وجودش عجیب به قلب او منتقل می شود. آرزو می کند کاش مادرش بیدار بود تا با هم صحبت کنند.

نهال می گوید: این گلارم شما زحمت کشیدین؟ چقدرم خوشبو و خوشگلن!

نازنين گلها را برمی دارد و می برد.

ایران خانوم تشکر می کند و دوباره حال مادرش را می پرسد و عمو جان و همسرش را.

یکی از عکسهای مادرش را در گوشی، نشانش می دهد.

ایران خانوم می گوید شبیه مامان سیما شده و هنوز زیباست.

نهال برای مادر بزرگش تعریف می کند فکر کرده اند او فارسی بلد نیست و انگلیسی حرف زده اند. خودش می خندد ولی نازنين ،بدون نگاه به او، جدی ایستاده و گلها را در گلدان، جابه جا می کند.

نهال با شیطنتی بچگانه چشمک می زند.

- بی زحمت حرفای ما رو نشنیده بگیرید ها! داشتیم شوخی می کردیم. جاست فور فان!

لبخند می زند. می گوید "اوکی" و به صورت بی تفاوت خواهرش نگاه می کند. به نظرش هم عجیب می رسد، هم مغرور. حتا به خاطر حرفها و شوخی هاش، معذرت نخواست.

از نهال خوشش می آید ولی او...

سه خانوم چادری می آیند و با ایران خانوم احوالپرسی می کنند. دوست دارد بیشتر کنارش بماند ولی مهمان دارند و نمی خواهد مزاحمشان باشد.


romangram.com | @romangram_com