#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_126
نازنين ساکت است ولی نهال لب می گزد و می گوید: شما فارسی بلدی؟!
چشمک می زند.
- بیشتر از اون اندازه که شما انگلیسی بلدی!
ایران خانوم می گوید: وای... تو پسر هانیه ای؟! مگه هانیه کِی ازدواج کرد که پسر به سن تو داره؟! الان خودش کجاس؟ حالش خوبه؟!
- مادرم امریکاست... خوبه.
- مادرش و عموش اینا کجان؟ اونا حالشون چطوره؟
- اونا هم امریکا هستن... مادرش نزدیک بیست سال پیش، از دنیا رفت.
صورتش گرفته می شود.
- سیما خانوم از بین رفت؟! چرا؟!
- کلیه هاش مشکل داشت.
- خدا بیامرزش... زن نازنین و زحمت کشی بود... خودش چیکار می کنه؟ کِی از ایران رفت؟ پدرت ایرانیه؟ غیر از تو هم بچه داره؟
سعی می کند به همه ی سوالاتش جواب بدهد.
- فقط یه پسر داره... پدرم هم ایرانیه... بیست و پنج سال پیش رفتیم امریکا... توی این سالها، هیچ وقت نیومده ایران.
نفس بلند و مقطعی می کشد. چشمهاش پر از حسرت و غم شده.
romangram.com | @romangram_com