#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_124

با لبخند زیباتر می شود.

نهال دوباره چشمک می زند.

- منظورت که پوریای بهناز خانوم اینا نیست؟! هر چند... مالزی هم خارجه دیگه! ای که شانستو نازى!!

هر دو ریز می خندند.

- اینم معلوم نیست اونجا راننده تاکسیه یا توی رستوران ظرف میشوره!

- نگو تو رو خدا! تیپو نگا! سر تا پاش مارکه.

چشمک می زند.

- لباساش مارکه اما مال چینه! فیک!

به لباسهای او می گوید فِیک؟! نمی فهمد چه دشمنی و خصومتی با او دارد؟ آنها که همدیگر را اصلا نمی شناسند؟!

از صدای حرف و خنده شان، ایران خانوم بیدار می شود.

- نازى جان...

سریع می رود کنار تخت ایران خانوم.

- جانم مهربان جون؟ بیدارت کردیم؟ بهتری قربونت برم؟

نهال هم طرف دیگر تخت می ایستد و سلام می کند.

romangram.com | @romangram_com