#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_123
- یه کم بلده!
نازنين بهش اخم می کند.
- بلدم ولی با هر کسی هم صحبت نمیشم... اینا فرهنگشون با ما فرق داره... زود با آدم راحت میشن...
- بابا ایرانیه!... مادرش دوست مهربان جونه... بعدشم مگه چیکار داره؟ مودب نشسته حرف می زنه.
- زشته اینجوری نیشتو براش باز کردی مثل پسر ندیده ها!
نهال با شیطنت چشمک می زند.
- لامصب خوب تیکه ای هم هست! می خوای تورش کنم باهام ازدواج کنه، منم با خودش ببره اون طرف؟!
نازنين جدی می شود.
- نهال!
نهال خندان می گوید: خب بابا! چرا بهت برخورد؟! حواسم نبود بزرگتر از من اینجا نشسته! الان تورش می کنم واسه تو! ببین چه جنتلمنیه آخه؟! ای جانم!
سعی می کند نخندد. بازی ِ هیجان انگیزی ست.
نازنين بالاخره لبخند می زند و ابروهاش را بالا می برد.
- این باید منو تور کنه ،که تازه.!!.. مگه تور کردن ِ من الکیه؟! بهتر از ایناش دنبالمن، محلشون نمیدم... خارج رفته کم ندیدم.
romangram.com | @romangram_com