#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_121
به او می گوید "زبون نفهم"!
لبخند می زند و به نهال، به انگلیسی می گوید: بله، چند روز قبل.
نهال با هیجان می گوید: چه جالب!
فکر می کنند او فارسی بلد نیست! این بازی را دوست دارد! به انگلیسی حرف زدن ادامه می دهد.
- شما چند سالتونه؟
سوالات ابتدایی و لهجه ی بدش که تلاش می کند روان و بریتیش حرف بزند، لبخند را می چسباند به لبهاش.
- بیست و نه سال... و شما؟
- من هیجده و خواهرم بیست و پنج سالشه... هر دو درس می خونیم.
- واو! چی می خونید؟!
نازنين ، "نچی" به خواهرش می کند و آرام می گوید: تو چه می دونی این مرده چه جور آدمیه که داری باهاش خوش و بش می کنی؟!
نهال، بی توجه به خواهرش، جواب می دهد: من پیش دانشگاهی هستم، خواهرم داره تز کارشناسی ارشد رشته ی مدیریت رو میده... شما کدوم شهر امریکا زندگی می کنید؟ لس آنجلس؟!
- نه... نیویورک.
نهال هیجان زده می گوید: پس مجسمه ی آزادی رو از نزدیک دیدین؟!
romangram.com | @romangram_com