#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_120
دو دختر، لحظه ای معذب به او نگاه می کنند، بعد وارد می شوند.
دختر کوچکتر، لبخند می زند و نزدیک می شود. با دقت او را برانداز می کند و به انگلیسی می گوید:
- سلام! اسم من نهاله.
نمی داند چرا یاد جسی می افتد. به نظرش یکی دو سال از جسی کوچکتر می آید. او هم لبخند می زند؛ دستش را جلو می برد و به انگلیسی جواب می دهد.
- خوشوقتم از آشناییت.
نهال متعجب به دست او نگاه می کند و دختر بزرگتر، با همان نگاه ِ تیز، بهش اخم می کند.
- بیا بشین نهال...نمی خواد باهاش گپ بزنی... پسره ی پررو!
نهال، دوباره ریز می خندد.
- خب خارجکیه!... اونهمه پول کلاس زبان دادیم اینجا به دردمون بخوره دیگه!
بعد برمی گردد به طرف او و بدون اینکه دستش را جلو بیاورد، دوباره به انگلیسی می گوید: این، خواهرم نازنينه
سری برای نازنين ، که با جدیت نگاهش می کند، تکان می دهد.
- خوشوقتم.
نهال می پرسد: شما از امریکا اومدید؟
نازنين زودتر از او، فارسی زمزمه می کند: ندید بدید بازی در نیار نهال... چه اصراریه با یه غریبه ی زبون نفهم هم صحبت بشی؟!
romangram.com | @romangram_com