#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_119
سر تکان می دهد.
- خونمون نزدیکه... زود برمی گردم. ببخشید تنهاتون میذارم... فعلا...
هنوز وسط اتاق است که در ِ نیمه بسته، کامل باز می شود و دو دختر وارد می شوند. به ایران خانوم، امیرعطا و بعد، او نگاه می کنند.
یکی شان بزرگتر است. قدی بلند دارد و چشم و ابرویی مشکی که با پوست سفیدش تضاد دارد. طوری روسری را روی سرش بسته که مثل مجری های تلویزیون، یک تار موهاش هم پیدا نیست.
دومی، قدی متوسط دارد و صورتی سفید و خندان. مثل ِ همراهش، سفت و محکم روسری را نبسته و می شود موهای قهوه ای روشن و فرش را از جلوی روسری دید.
همان که به نظر کوچکتر می رسد، آرام می پرسد: این کیه عطا؟!
و آرام هم جواب می گیرد: پسر دوست قدیمی ِ مهربان جونه... تازه از امریکا اومده... انگار خیلی ساله اونجان.
دختر بزرگتر می پرسد: پسر کدوم دوست مهربان جون؟!
کوچکتر می گوید: پس طرف از آب گذشته س!
و ریز می خندد.
دختر بزرگتر و امیرعطا، تیز نگاهش می کنند.
امیرعطا می گوید: باشین، برم مامان اینا رو بیارم.
و می رود.
romangram.com | @romangram_com