#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_118

- مادرتون اینجا نیستن؟!

- نه... سالهاست امریکا زندگی می کنن.

- شما هم ایران زندگی نمی کنید دیگه؟

- بله... چند روزه اومدم تهران.

دوباره لبخند امیرعطا جان می گیرد.

- از لهجه تون مشخصه... برای منظور خاصی اومدین یا فقط سفر؟

- برای کار اومدم... چند ماهی باید بمونم.

- سخت نیست؟ شما که به اونجا عادت دارین...

- چرا... اینجا غیر از یکی دو تا دوست، کسی رو نمی شناسم... خب تنهایی و تفاوت کالچر کمی سخته...

امیرعطا با سر تایید می کند. بلند می شود از یخچال گوشه ی اتاق، آبمیوه می آورد و به مهمانش تعارف می کند.

- شرمنده... من باید برم دنبال مادرم که بیارمش بیمارستان... الان مادربزرگمو بیدار می کنم شما رو ببینه.

سریع می گوید: نه... من عجله ای ندارم... منتظر میشم بیدار بشن.

- آخه حوصله تون سر میره...

- نه... راحتم.

romangram.com | @romangram_com