#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_117


سریع می گوید: آقای راد؟!

- بله.

مرد جوان، دستش را جلو می آورد و لبخند می زند.

- با من صحبت کردید... من امیرعطا هستم. نوه ی حاج خانوم.

دستش را می فشارد.

- خوشوقتم.

گل را می گیرد و روی میز می گذارد.

- زحمت کشیدید... بفرمایید بشینید.

خودش هم کنار او می نشیند.

- مادربزرگم تازه خوابیده... سالهاست مشکل قلبی داره اما اینبار شدیدتر بود؛ بیشتر نگهش داشتن... گفتید مادرتون با حاج خانوم دوستای قدیمی هستن... ایشالا که در قید حیاتن؟!

متوجه حرف امیرعطا نمی شود.

- ببخشید... سوالتونو نفهمیدم!

لبخند می زند.


romangram.com | @romangram_com