#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_116

روی نقشه ی تهران، آدرس بیمارستان را سرچ می کند. مسیر پیچیده ای نیست. با یک تلفن به بیمارستان، ساعت ملاقات را می پرسد.

یک ساعت فرصت دارد.

از آنجا که نمی داند چقدر در ترافیک معطل می شود، راه می افتد.

از اینکه خودش، بدون همراهی و راهنمایی ِ بهداد و وحید، در شهر بگردد، احساس خوبی دارد.

مسیری که راهیاب پیشنهاد داده، صحیح است ولی با رانندگی ِ وحشتناک ِ مردم، چند بار تا تصادف کردن می رود و برمی گردد. انگار پیچیدن جلوی ماشینهای دیگر، جزئی از رانندگی در تهران است. نیم ساعته ولی به سختی به مقصد می رسد.

بهترین هدیه، به عنوان اولین دیدار، گل است. یک دسته مریم خوشبو.

هنوز نیم ساعت تا شروع ساعت ملاقات مانده و او، با گل، در لابی ِ بیمارستان است.

رفت و آمدها نشان می دهد امکان رفتن به بخشها هست. از اطلاعات، سراغ بخش قلب را می گیرد و به طبقه ی دوم می رود.

دوباره برگه ی آدرس را چک می کند. اتاق دویست و هفت.

در اتاق، پیرزنی روی یکی از دو تخت خوابیده و مرد جوانی، لمیده روی کاناپه، با گوشی اش مشغول است. متوجه حضور او می شود و سوالی نگاهش می کند.

سری به نشانه ی سلام تکان می دهد. می آید نزدیک در و آرام می پرسد: سلام... بفرمائید.

- ایشون ایران خانوم هستن؟!

- بله.

- من دیشب با منزلشون تماس گرفتم...

romangram.com | @romangram_com