#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_115
"چشم" می گوید که میداند از شنیدنش ل*ذ*ت می برد و خداحافظی می کند.
بی توجه به خنکی هوا، به تراس می رود و سیگار دیگری می کشد.
از وقتی آمده، ورزش نکرده. باید به عادت ِ همیشگی اش برگردد. نیم ساعت دویدن ِ صبح ها و هفته ای یکبار سوارکاری.
***
نامدار برای نمایندگی تهران، وکیل می خواهد. قبول کرده پسرش با وکیل بهداد صحبت کند تا وکالت ِ دفتر تهران را قبول کند.
وکیل نزدیک ظهر می آید.
امروز از صبح، طبق قرار شب قبل با خودش، به پارک نزدیک خانه رفته و نیم ساعت دویده. بعد هم دوش و یک صبحانه ی مفصل و آمدن به دفتر.
خانوم مقدم انگار خبر دارد هنوز منشی ندارد که بی خبر می آید و در آشپزخانه ی کامل اما بی استفاده، قهوه درست می کند و در جواب ِ نگاه ِ متعجب ِ او، با لبخند می گوید: می دونم عادتتون دادم! کیک هم بیارم؟!
سر تکان می دهد که نه و تشکر می کند.
با وکیل به توافق می رسند و قرار داد تنظیم می کنند.
بعد از رفتنش، برای نامدار، یک نسخه از قرارداد را می فرستد و توضیح می دهد.
بیکار است.
تصمیم می گیرد به بیمارستان و عیادت ِ ایران خانوم برود.
romangram.com | @romangram_com