#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_114
این هم نشانه ای دیگر برای اثبات نظریه اش.
- اوکی. اگر ساعت خوبی بود، زنگ می زنم خودت هم باهاش حرف بزنی.
بدون حرف، به تصویر پسرش نگاه می کند.
- چی شد؟!
سر تکان می دهد.
- مامانم... دلم نمی خواد به خاطر لجبازی با پدرت، خودتو اذیت کنی...همین سفارشها که قراره بگیری رو بفرست و برگرد... تو به تنهایی و غربت عادت نداری.
لبخند می زند.
- غربت؟! من توی همین شهر به دنیا اومدم.
مادر باز به لپ تاپ نگاه می کند و چند لحظه ساکت می ماند.
- آره... ولی غم غربت توی چشماته... پسرم... بیام اذیت میشم، بمونی اذیت میشی... برگرد... جواب نامدارو من میدم.
سر تکان می دهد که نه.
- اینجا همه چیز اوکیه... نگران نباش... بازم باهات تماس می گیرم.
مادرش زوری لبخند می زند.
- مراقب خودت باش.
romangram.com | @romangram_com