#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_113


- عزیزم... من از این شرایط استیبل راضی ام... نه دلتنگ اونجام، نه دلم می خواد بیخودی بیام و فکرمو به هم بریزم.

- آخه چرا باید با اومدن به زادگاهت، فکرت به هم بریزه و استیبل نباشه؟! مامان! فکر می کنم می خوای از گذشته ت فرار کنی.

متعجب خیره می شود به تصویر ناراضی پسرش.

- درست فکر می کنم؟!

- منظورت چیه؟!

فقط می گوید: شرایطی که قدیم داشتی... از نظر سیچوئیشن...

زن مرفه و های کلاسی که امروز مادر اوست، همه ی دوران کودکی و نوجوانی را در شرایطی سخت و محله ای شلوغ و بدون امکانات، زندگی کرده. مسئله ای که امروز، وقتی خانه و کوچه را از نزدیک دیده، به آن پی برده.

زنی که امروز، ویلای تابستانی بزرگش، یکی از بهترین خانه های لانگ آیلند است و با راننده رفت و آمد می کند، نیمی از عمرش را در خانه ای محقر با اتاقهایی کوچک گذرانده؟!

شاید همین تفاوت، باعث شده همه ی این سالها، نخواهد به شهرش برگردد و حتا خودش هم به خاطر بیاورد چه گذشته ای داشته.

مادر، نفس بلندش را با مکث بیرون می فرستد.

- دوست ندارم بیشتر درباره ش حرف بزنیم... خیلی مشتاقم از حال ایران خانوم باخبر بشم... اگر حوصله و وقت داری، برو دیدنش و حالشونو بپرس... فقط...

منتظر به مادرش نگاه می کند.

- ... نیازی نیست درباره ی شرایط زندگی من، زیاد براشون توضیح بدی.


romangram.com | @romangram_com