#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_112

- دوست ندارم بیام...

اخم می کند.

- دوست نداری یا نامدار نمیذاره؟!

- پدرت هم موافق اومدنم نیست... ولی خودم دلم نمی خواد بیام...

- حتا اگه بدونی اومدنت، حال منو بهتر می کنه؟!

نگران می شود.

- مگه حالت خوب نیست؟!

همیشه با مادرش راحت بوده؛ برخلاف نامدار.

- احساس بدی دارم... تنهام... نه کسی رو می شناسم، نه جایی رو... می خوام نزدیکم باشی.

مادر، نفس بلندی می کشد.

- پیشنهاد خودت بود بری ایران... وقتی مخالفت کردم، به الان و این شرایطت فکر می کردم... اگر داری اذیت میشی برگرد. نامدار هم...

حرف مادرش را قطع می کند.

- نمی خوام کارمو تموم نشده ول کنم... اگر نیای هم تا آخرش می مونم... ولی هم من تنهام، هم تو... برای نامدار چه فرقی می کنه کجا باشی؟ اون که هیچ وقت نیست.

نگاهی به لپ تاپ می کند.

romangram.com | @romangram_com