#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_111


- کجان؟ حالشون خوبه؟!

شانه بالا می اندازد.

- رفته یه جای دیگه... م*س*تاجرش شماره شو داد. زنگ زدم، گفتن مریضه و بردنش بیمارستان.

- کی؟!

- ایران خانوم... مگه اون موقع، صاحب خونه ی شما نبود؟!

سر تکان می دهد.

- چرا... حالش چطوره؟ چش شده؟... تنها زندگی می کنه؟

- نمی دونم... آدرسشو برات گرفتم. اگر دلت بخواد، میرم پیشش زنگ می زنم باهاش صحبت کنی.

مادر، آب دهانش را فرو می دهد.

- آره... یعنی نمی دونم...

چشمهاش را جمع می کند و دقیق خیره می شود به صورت غمگین و حرکات دستپاچه ی مادرش.

- فکر کردم شاید اینجا رو ببینی، دلت تنگ بشه، بخوای بیای.

مادر، دست می کشد به صورتش.


romangram.com | @romangram_com