#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_110

- مامان... جوابمو بده!

مادر، گوشی را درست نگه می دارد و دوباره کامل، صورتش را می بیند.صداش می لرزد.

- چطور اینجا رو پیدا کردی؟!

- خوشحال نشدی؟!

نگاهی به لپ تاپ می کند و باز به پسرش.

- انتظار دیدنشو نداشتم... یاد قدیم افتادم...

- خواستم خونه ی بچگیتو ببینی خوشحال بشی.

لبخندش کمرنگ است.

- هنوز مثل همون سالهاس... این خانوم توش زندگی می کنه؟

- اوهوم...

- پس بقیه...

نگاه مادر، دائم میان گوشی و تصویر لپ تاپ می رود و برمی گردد.

- خبر ندارم... سراغ صاحب خونه رو گرفتم ولی خودش اونجا زندگی نمی کنه.

چشمهاش نگران و منتظر، خیره می شود به تصویر ِ پسرش.

romangram.com | @romangram_com