#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_109


لبخند مادرش پررنگ می شود.

- چی هست؟! سورپرایزت همین بود؟!

- آره... امروز رفتم برات گرفتم.

مادر، می رود سراغ لپ تاپش. دقیق می شود به صفحه نمایشش. صورتش متعجب می شود؛ اخم می کند؛ لبخند می زند، در هم می رود... دست می برد جلوی دهانش.

نگاهی به دوربین گوشی می کند و آرام می گوید: اینجا رو از کجا پیدا کردی؟!

می خندد.

- ایتز ئه سیکرت!

مادرش، ساکت به لپ تاپ خیره مانده. انگار اصلا منتظر جواب سوالش نبوده. اشکش سرازیر می شود. حتا اگر از سر شوق هم باشد، قلب او را فشرده می کند.

- مامان! گریه می کنی؟!

نمی شنود.

دوباره صداش می زند.

مادر، گذرا به گوشی نگاه می کند.

حواسش انقدر به تصاویر است که او کامل، تصویرش را نمی بیند. کمی از صورت خیسش و اتاق و سقف نشیمن در کادر دوربینشش است.


romangram.com | @romangram_com